رسوای زمانه 2

بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه ی دلواپسی قصه ی عشق از زبان هر کسی گفته اند از نی حکایت ها بسی حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیونه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل ریغا سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من قصد هیچ انکار نیست لیک با عشق نشستن عار نیست کار او آتش زدن من سوختن در دل شب چشم به در دوختن من خریدن ناز او نفروختن باز در دلم آتش افروختن سوختن درعشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن باک نیست آه میترسم شبی رسوا شوم بدت از رسواییم تنها شوم وای از این صید و آه از آن کمند پیش رویم خنده پشتم پوز خند بر چنین نامهربانی دل مبند دوستان گفتند و دل نشنید پند خانه ای ویران تر از ویرانه ام فاش می گویم من دیوانه ام تا به کی آخر چنین دیوانگی پیله گی بهتر از این پروانگی گفتمش آرام جانی گفت نه گفتمش شیرین زبانی گفت نه گفتمش نامهربانی گفت نه میشود یک شب بمانی گفت نه دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش افسوس او باور نکرد خود نمی دانم خدایا چیستم یک نفر با من بگوید که من کیستم بس کشیدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش با تمام بی کسی ه ساختم وای بر من ساده بودم باختم دل سپردن دست او دیوانگی است آه غیر از من کسی دیوانه نیست گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است فکر می کردم که او یار من است نه فقط در فکر آزار من است نیتش از عشق تنها فاحش است دوستت دارم گناهی فاحش است یک شب آم زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت مذهب او هرچه بادا باد بود خوش به حالش که اینقدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشمهایش مست مادر زاد بود یک شب از عمر سیرم کرد و رفت من جوان بودم پیرم کرد و رفت • H33lllov3.persianblog.ir

/ 0 نظر / 3 بازدید