و عشق...

و عشق ...

 

هنگامی که با هم آشنا شدیم - و گویی همواره تو را می شناخته ام – چون نمی توانم به یاد بیاورم که پیش از آشنایی ما جهان چگونه بوده است.

 می دانستم در برابر بخش دیگر خودم هستم و این بخش دیگر هر آنچه را که نیاز دارم به من خواهد آموخت.

 

آدم ها به هم گل می دهند، چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که بکوشد صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام، با غروب خورشید، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.

 

هیچ کس نمی تواند غروب خورشید را، آن گونه که یک روز عصر با هم تماشا کردیم، مالک شودهیچ کس نمی تواند مالک بعد از ظهری شود که در آن، باران به پنجره ها می کوبد و یا صاحب لحظه سحر آمیز کوبش موج ها بر صخره ها گردد. هیچ کس نمی تواند خود را مالک زیباترین موجود روی زمین بداند، اما می توانیم این لحظه ها را بشناسیم و به آن ها عشق بورزیم. خداوند از راه این لحظه ها، خود را بر آدمیان می نمایاند.

گاهی برخی از برکات خداوند با شکستن تمامی شیشه ها وارد می شوند و عشق یکی از همان برکات است.

عشق یگانه پل میان جهان نامرئی و جهان مرئی است.

یگانه زبان موثر برای ترجمه درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.

                                                                          برگرفته از : بریدا)

 

 

 

 

                                     

 

 

 



 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید